مدرسه ام رو عوض کرده بودم , همه چیز جدید بود , حتی معلم شیمی !
اولین باری که دیدمش آه از نهادم بلند شد که ای وای ! کی میخواد ۱ سال تموم ۵ کلاس تو هفته رو باهاش سر کنه ! قیافه بانمک و در عین حال با جذبه ای داشت , معمولاً هم یک نایلون نارنجی رنگ قلمچی دستش بود که همیشه خدا هم توش پر بود از تست و سئوال و کوفت و زهرمار !
تعدادمون کم بود , برای همین خیلی زود چشمش بهم افتاد و به پست مهم و خطیر (!) پای تختگی و گچخوری انتخابم کرد .
کلاً عادت داشت اول سئوالاتش رو روی من تست کنه و بعد اکران عمومی !! با ورودش به کلاس جملاتی از قبیل “ذاکری بیا پای تخته ! ذاکری بیا درس جلسه ِ قبل رو یه توضیح کوچولو بده ! ذاکری بیا چند تا تست بزنیم” به کرات شنیده میشد ..
فکر کنم تنها کاری که ازم نخواست این بود که بریم و دوتایی آب حوض خالی کنیم :|
پ.ن : داشتم دفتر خاطراتم رو ورق میزدم که رسیدم به اسم دبیر شیمی سال دوم دبیرستانم , امیدوارم هر جا هست موفق و سرحال باشه . ممنونم ازش که با این همه خاطره ِ خوبی از خودش و کلاساش برام به جا گذاشت ..
اسمش دنیای مجازیه ! مردمش از جنس واقعیتن , از خاکن !
خیلی برای خودم پیش اومده ولی از کنارش گذشتم و توجهی نکردم ! این صفحه ای که من چند خطی توش مینوسیم تمام فکر و دغدغه های من نیست , قبول دارم جزوی از زندگیم شده ولی تمام دنیای من نیست ! تویی که این چند خط رو میخونی و میری , تویی که رهگذری , هر چی هستی باش ! ولی بی انصاف نباش .
تمام ماها دغدغه , مشکل , شادی و .. برای خودمون داریم ! تمام ماها یه زندگی شخصی داریم , من نوعی که فقط در حد یه وب با تو آشناییت دارم این اجازرو ندارم با اتکا به همون یک وب در مورد تو اظهار نظر کنم , در مورد تو و زندگیت !
تو وبی میخونیم که طرف فلان کارو کرده ! بعد ما هم جو گیر میشیم و از اون یه آدم پست تو ذهنمون میسازیم و باقی ماجرا ! تنگ جملمونم چندتا تیکه و فحش بار میکنیم و به خیاال خودمون از گمراهی نجاتش دادیم !
طرف میاد و از خودش میگه , از هدف هاش , از برنامه هاش ! اینبار جو گیر ترمیشیم و فکر میکنیم طرف چقدر از خود مچکر و فیس و افاده ای ِ ! با اسم “ناشناس” از خجالتش در میایم و اینبار هم خوشحال از اینکه یه انسان رو از جهل خارج کردیم !
چند وقت پیش سری به یکی از بلاگر های قدیمی زدم , دیگه نمینویسه ! دیگه صفحه ِ شخصیش بروز نمیشه ! اسمش برام آشناس . این فرد همونی ِ که فلان زمان سر شوخـی (!) یه عده منزوی شد ! آدم های سرزمین مجازی هم دقیقاً مثل دنیای واقعـی رسم “خواهـی نشوی رسوا , همرنگ جماعت شو” رو اجرا میکنن ! “عکس قضیه هم صادق ِ .
با رفتار های کورکورانمون منجر به خودکشی مجازی یه بلاگر نشیم .
موهُووم: از اونجایی که من شدیداً به دکوراسیون دور و برم حساسم نتونستم اون تم قبلی رو تحمل کنم ! اول از همه باید به دل خودم بشینه که نشسته بود ! این تم جدید هم میدونم با اکسپلورر یکم مشکل داره که اونم رفع خواهد شد البته به زودی ! دوستان اکسپلورری تحمل فرمایید پلیز :*
حالا چس تومن پول دستم ِ تا یه چن تا آت و آشغال نخرم که نمیتونم بشیم ! نه به جون مژدی اصلاً سنگینی میکنن رو دوشم :| ! در راستای کم کردن این بار عظیم با خودم تصمیم گرفتم پاشم برم یسری آت و آشغال بخرم بیارم , هم از شر ِ این پول ِ راحت میشم , هم این عذاب وجدان ِ بخوابِ “ماهیانه ِ این کسبه بازار دست ِ منه آخه ! یعنـی اصلاً من نرم از اینا آت و آشغال نخرم اینا آخر برج چی بخورن ؟ هان ! خدا رو خوش میاد ! نکن دیگه :|” ! هیچی دیگه ! از اونجایی هم که گرفتن تصمیم با من ِ ! عملی کردنش با خدا معلوم نیس کی به این کار خدا پسندان ِ جامعه عمل میپوشونم .
حالا شایدم خودمو سوپرایز کردم الکی به خودم گفتم نمیرم , بعد یهو پاشم برم غافلگیر شم :|
نویسنده : مـژده