داشتم با خودم فکر میکردم که میتونم کسایی رو که در حقم بدی کردند و میکنند (!) رو ببخشم !؟ بعـد یهـو رفتم به دوران ابتداییم .. زمانی که کلاس پنجم بودم و مبصر کلاس اولی ها ! یهو زدم زیر خنده ..
یه ناظم سختگیر داشتیم که به ما مبصر ها گفته بود نزاریم بچه ها از صف خارج بشن و نظم به هم بخوره ! این کلاس اولی که من مبصرش بودم به غیر از خودم ۲ تا دیگه از دوستامم مبصرش بودن ولی خوب اون دوتای دیگه هم از من حرف شنوی داشتن و به قولی حرف آخر رو من میزدم :دی !
بعد یادمه اون روز سر صف یه برنامه ِ کوتاه هم قرار بود اجرا بشه , بچه هارو به صف کردم و یکی از دوستام اول صف و یکی هم آخر صف وایساده بود و منم هی کنار صف راه میرفتم تا اینکه وقتی داشتم از کنار یکی از بچه ها رد میشدم برگشت آروم و با خجالت بهم گفت اجازه هست برم جیش کنم ! منم فکر کردم لابد میخواد بره آتیش بسوزونه گفتم نه ! باز چند دیقه بعش بهم گفت برم ! گفتم نه :دی .. به اون دوتا مبصر دیگه هم گفت ولی چون من گقته بودم نه اوناهم اجازه ندادن تا اینکه دیگه کار از کار گذشت :دی و طفلکی تو شلوارش جیش کرده بودم و داشت زار زار گریه میکرد ! :|
در کمال آرامش از محل وقوع جرم جیم شدم و رفتم سر کلاس نشستم :| اعتماد به نفس رو دارید که ؟ :دی
هر وقت یاد این قضیه میوفتم از طرفی خندم میگیره و از طرفی هم عذاب وجدانم قلمبه میشه ! یاد این میوفتم که یعده بهش خندیدن ! خودش گریه میکرد ! خانوم ناظم هم داشت دعواش میکرد که چرا نرفته جیش کنه :دی !
قبول کنید که منم بچه بودم و مامور بودم و معذور :دی ! تازشــم خوب به من چه اصلاً
پ.ن : یعنـی واقعاً مرسی از این همه روحیه ای که بهم دارید میدید :| ! :-(
پ.ن۲:شاید همون دختر کوچولو که الان برای خودش خانومی شده اینجا رو میخونه ! عزیز دلم .. ببخش منو :*
نویسنده : مـژده

۲۹ / ۰۲ / ۱۳۸۹در۳:۰۱ ب.ظ
خیلی بی رحم بودی:دی.دلم برای بچه سوخت!طفلی!
2khmal پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۹ ۳:۰۳ ب.ظ:
@یک دانشجوی پزشکی: من و این همه بی رحمـی محاله محاله
۲۹ / ۰۲ / ۱۳۸۹در۳:۱۰ ب.ظ
اجب آدمی بودیا خب چرا نزاشتی بره بنده خدا رو .
چه باحالم توجیه کردی کارت رو
“قبول کنید که منم بچه بودم و مامور بودم و معذور”
بنده خدا ذلم سوزید براش چی کشیده بنده خدا .
تمسخر بچه ها براش کافی بوده !!!
گناه داشت طفلک
2khmal پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۹ ۳:۱۳ ب.ظ:
@ra3ou1: هی شومام نمک بپاچ به این زخم ما :-( خُ بچه بودم دیگه
۲۹ / ۰۲ / ۱۳۸۹در۳:۱۶ ب.ظ
چه سنگدل
۲۹ / ۰۲ / ۱۳۸۹در۳:۲۳ ب.ظ
ای مبصر بد
۲۹ / ۰۲ / ۱۳۸۹در۳:۵۰ ب.ظ
خوبه تو خانم ناظم یا معلم نشدی. فکرشو کن. اوه اوه.
در ضمن تبلیغات مبارک.
۲۹ / ۰۲ / ۱۳۸۹در۵:۱۲ ب.ظ
ایشالله این بلا تو دانشگاه واست پیش بیاد تا دیگه از این کارا نکنی
۲۹ / ۰۲ / ۱۳۸۹در۵:۱۳ ب.ظ
سلام مژده جان خوبی؟؟
ببین میشه یه کاری کنی که پست ها بین دو تا حاشیه قرار بگیره؟؟
آخه ما آپ که می ذاریم میاد پایین خارج از دوتا حاشیه.
البته ببخشید که باعث زحمت هم میشه واست.
موفق باشی
۲۹ / ۰۲ / ۱۳۸۹در۶:۰۱ ب.ظ
الهی ! بیچاره دخمله ! من بودم هیچوقت نمی بخشیدمت :|
۲۹ / ۰۲ / ۱۳۸۹در۶:۰۲ ب.ظ
هه!! خیلی نامردی!! :دی
۲۹ / ۰۲ / ۱۳۸۹در۸:۰۹ ب.ظ
دختر کوچولو که حالا خانمی شدی برا خودت و اینجا رو میخونی
))
نبخشش
میدونی این مژده چیکار در حق تو کرده؟
باور کن این ظلمی که مژده کرده، یزید نکرده، شمر اینکارو نکرده، من اگه جای تو بودم، میگفتم باید بچه دار بشی، دختر کوچولوت رو بیآری پیش من، کاری کنم که به خودش جیش کنه، بعد میبخشمت
۲۹ / ۰۲ / ۱۳۸۹در۸:۲۷ ب.ظ
ای مسفره بدجنس وای وای
۲۹ / ۰۲ / ۱۳۸۹در۸:۴۰ ب.ظ
خدا ازت نگذره !
۳۰ / ۰۲ / ۱۳۸۹در۱۲:۰۷ ق.ظ
ای جانم من حق رو به تو میدم به قول خودت مامور بودی و معذور :دی
تازشم بازم به قول تو اگه دختره میرفت شیطونی میکرد و یه اتیشی میسوزوند اونوقت جواب خانوم ناظم بد اخلاق رو کی میداد؟؟ یا اصن از مدرسه فرار میکرد!! :-S
۳۰ / ۰۲ / ۱۳۸۹در۲:۵۶ ق.ظ
من هم یاد یک خاطره در دوران دبستان افتادم. البته من هیچوقت مبصر نبودم و همیشه خدا هم به خاطر مشق ننوشتن توی دفتر مدیر بودم. ولی ما یک همکلاسی داشتیم که وقتی می ترسید و یا اظطراب داشت خودش را خراب می کرد. البته نه جیش بلکه اون یکی گنده هه! و بوی گندش همه کلاس را فرا می گرفت. هر چقدر معلم و مدیر قربان صدقه اش می رفتند و از او می خواستند که بدون اجازه به دستشویی برود فایده ای نداشت و خانم معلم مان هم هر پنج دقیقه یک بار نگاهش می کرد و می گفت اگر کاری داری می توانی بروی. ولی یکهو می دیدیم که دارد گریه می کند و بوی گندش هم چند ثانیه بعد می رسید.
۳۰ / ۰۲ / ۱۳۸۹در۳:۱۱ ق.ظ
ظالم !
۳۰ / ۰۲ / ۱۳۸۹در۳:۱۴ ق.ظ
سایت گیلاسی توسط یک عدد الاغ هک شد
متاسفم
همین
۳۰ / ۰۲ / ۱۳۸۹در۱۰:۳۸ ق.ظ
اعتراف نامه ت خیلی سنگین نبود فکر کنم خدا و اون بنده خدا ببخشن..
۳۰ / ۰۲ / ۱۳۸۹در۱۰:۵۴ ق.ظ
بسیار شنیدنی بود و خنده دار
موفق باشی
۳۰ / ۰۲ / ۱۳۸۹در۳:۴۴ ب.ظ
ببین من که بچه بودم، همه بچه هامون رو جمع میکردم تو کلاس و براشون اظهار جن میکردم و می ترسوندمشــون !
)))))
بیچاره هاروو !
:دی
میدونـی کیم که ؟!! لینکت کردم تو این یکی بلاگم هم ! :*
۳۱ / ۰۲ / ۱۳۸۹در۱۲:۴۵ ق.ظ
خیــــــــــــــــــــــــــــــــــلی نامردی :-))))
خب میزاشتی زبون بسته بره جیششو بکنه
آخی
دلم براش کباب شد
ولی عجب ابهتی داشتیا
ماشالا هزار ماشالا
۰۳ / ۰۳ / ۱۳۸۹در۱:۱۳ ب.ظ
حالا کار از کار گذشته، عبرت بگیر واسه نمونه هاى بزرگتر :دى : )