حیف که نمیشه از تو گفت , از تو نوشت

بهتـرین باش .. همیشه باش .. همراهمون باش .. یه دوست به تمام معنا باش ! ولی از ما انتظاری نداشته باش !

باور کن این دوستی ِ یک طرفه هیچ دوامی نداره ! کسی رو با کسی مقایسه نمیکنم چون دلم نمیخواد مقایسه بشم ! ولی بد نیس هر از چند وقت یبار خودمون خودمون رو یه ازریابی کلی بکنیم .

میدونی .. از دست تو ناراحت نیستم ! از خودم ناراحتم که چرا اینقدر بهت ارزش دادم ! چرا انقدر بردمت بالا و بالاتر که دیگه نبینی منو .

مژده عوض شدی ! مژده مثل سابق نیستی و .. ! یبار شد به خودت بگی من اینجوری نبودم .. ! نه شد ؟

عذاب وجدان نگیر که فقط به خاطر تو اینجور بودم ! برا همه اینجوری ام .. برام فرقی نمیکنی تو معامله سود داشته باشم یا نه ! ولی نمیزارم طرف مقابلم لااقل ضرر کنه ! مطمئن باش :-)

پ.ن:با شوما نبودم , برای خودم نوشتمش .

نویسنده : مـژده

 

 

 

اعتراف نامه

داشتم با خودم فکر میکردم که میتونم کسایی رو که در حقم بدی کردند و میکنند (!) رو ببخشم !؟ بعـد یهـو رفتم به دوران ابتداییم .. زمانی که کلاس پنجم بودم و مبصر کلاس اولی ها ! یهو زدم زیر خنده ..

یه ناظم سختگیر داشتیم که به ما مبصر ها گفته بود نزاریم بچه ها از صف خارج بشن و نظم به هم بخوره ! این کلاس اولی که من مبصرش بودم  به غیر از خودم ۲ تا دیگه از دوستامم مبصرش بودن ولی خوب اون دوتای دیگه هم از من حرف شنوی داشتن و به قولی حرف آخر رو من میزدم :دی ! 

بعد یادمه اون روز سر صف یه برنامه ِ کوتاه هم قرار بود اجرا بشه , بچه هارو به صف کردم و یکی از دوستام اول صف و یکی هم آخر صف وایساده بود و منم هی کنار صف راه میرفتم تا اینکه وقتی داشتم از کنار یکی از بچه ها رد میشدم برگشت آروم  و با خجالت بهم گفت اجازه هست برم جیش کنم ! منم فکر کردم لابد میخواد بره آتیش بسوزونه گفتم نه ! باز چند دیقه بعش بهم گفت برم ! گفتم نه :دی .. به اون دوتا مبصر دیگه هم گفت ولی چون من گقته بودم نه اوناهم اجازه ندادن تا اینکه دیگه کار از کار گذشت :دی و طفلکی تو شلوارش جیش کرده بودم و داشت زار زار گریه میکرد ! :|

در کمال آرامش از محل وقوع جرم جیم شدم و رفتم سر کلاس نشستم :| اعتماد به نفس رو دارید که ؟ :دی

هر وقت یاد این قضیه میوفتم از طرفی خندم میگیره و از طرفی هم عذاب وجدانم قلمبه میشه ! یاد این میوفتم که یعده بهش خندیدن ! خودش گریه میکرد ! خانوم ناظم هم داشت دعواش میکرد که چرا نرفته جیش کنه :دی !

قبول کنید که منم بچه بودم و مامور بودم و معذور :دی ! تازشــم خوب به من چه اصلاً :((

پ.ن : یعنـی واقعاً مرسی از این همه روحیه ای که بهم دارید میدید :| ! :-(

پ.ن۲:شاید همون دختر کوچولو که الان برای خودش خانومی شده اینجا رو میخونه ! عزیز دلم .. ببخش منو :*

نویسنده : مـژده

 

 

 

تنگ شد

دلم تنگ شد برای آن همه مهـربانی .. !

[حذف شد ! ]

 

دیدگاه‌ها خاموش