اوشون بندرو دعوت نمودند که تغییر جنسیت بدم و برای لحظاتی پسر بشم و کارهایی که دوست داشتم در اون شرایط انجام بدم رو بگم !
- هر روز یه مدل ریش و سیبیل و مو برا خودم درست میکردم و حالش رو میبردم ! یهو شایدم به سرم میزد و کلهم کچل میکردم ! خولاصه در اون شرایط هیچی ازم بعید نبود .. گفته باشم .
- اصلنم از سربازی فرار نمیکردم که هیــــچ (!) ثانیه شماری میکردم برم سربازی”آیکون جوجه نوکش به دونه نمیرسه میگه خوشمزه نیست و اینا
”
- تو خیابون بلند بلند آهنگ های جواتی میخوندم و وقتی میرسیدم خونه واسه خودم اسپند و اینا دود میکردم که چش اینا نخورم :دی “ترجیحاً آهنگ های جواد یساری مد نظر اینجانب میباشد !”
- از عجایب ۸گانه بود اگه منو تو خونه یافت میکردید! کلاً هفته ای یبار میومدم خونه وکارت میزدم و باز با رفقا میرفتیم گردش علمی و تخیلی و اینا :دی
- اصلنم فوتبال و ۹۰ رو نیگا نمیکردم ! بعدترشم عمراً اگه استادیم میرفتم ! “آیکون از حسودی ترکیدن :|”
فراخوان : از همین تریبون استفاده میکنم و ..
از مردان وبلاگستان آقایان : روح ا… , زیپ , پیپ خسته , شاغلام
از زنان وبلاگستان خانومان : گیلاسی , زیگزاگ , ترش بانو , وکیل نیمه دیوانه
رو به این تغییر جنسیت دادن دعوت میکنم ! باشد که اجابتش کنند .
پ.ن: + تمام دوستان عزیزی که عشقشون کشیده و علاقه دارن این بازی مفرح رو انجام بدن :|
پ.ن۲: به علت آلزایمر شدید و دعوت دوباره ِ “زیگزاگ و زیپ” پلیز یه دکتر خوب به من معرفی کنید
! و این که الان ۲ تا جای خالی داریم ! یه مزایده میزاریم ببینیم کی برنده میشه :دی “آیکون یکی که آلزایمر داره و میترسه یکی دیگرو دعوت کنه که اونم قبلاً این بازیو کرده !”
نویسنده : مـژده
کتابارو میریزم دورم و خودمم میشینم وسطشون , دونه دونه بازشون میکنم و ورق میزنمشون بعد یهو احساس میکنم تشنمه ! از خدا خواسته واسه اینکه از این حالت خلاص بشم میرم و یه ۱۵ دیقه ای طول میدم این آب خوردنمو و باز برمیگردم سر جام ! هنوز ۲ دیقه نشده که احساس میکنم تو حالت نشسته راحت نیستم و دراز میکشم و یه بالش میزارم زیر چونه ام و کتابو به حالت ایستاده جلو روم نگه میدارم و هی زور میزنم که بخونم ! یه پاراگراف میخونم که احساس میکنم یه پشه با اشتها داره منو میخوره ! از جام بلند میشم و یه ۱۵ دیقه ای به جد و آباد پشه ِ فحش میدم و آخرم بیخیال کشتنش میشم و فقط از اتاق خواب میندازمش بیرون !
تازه گرم شدم و مثلاً (!) رفتم تو جو درس و اینا که بچه های واحد های دیگه اومدن تو حیاط و خر در چمن بازی میکنن :| هی به خودم امیدواری میدم که خوب بچن ! توئم بچه بودی اینجوری میکردی و نمیزاشتی مردم آسایش داشته باشن ! ریلکس باش و بشین درسِـت رو بخون . بعد یهو پرت میشم به ۱۲ سال پیش که با دخترِ ایکبیری ِ همسایه رو به رویی جون جونی بودم “آیکون گلاب به روتون و خدا سر گرگ بیابون نیاره و اینا” ! بعد یذره به خودم فحش میدم که ای خاکـــ با اون دوست بودی و خوب شد مهرت حلال و جونت آزاد شد و اینا ! دوباره میرم سراغ کتابم که یهووو این دختر همسایه بغلی گویا احساس خوش صدایی بهش دست میده و برای بقیه بچه ها سخنرانی میکنه ! منو میگی این شکلی :|
حالا اونوری دراز میکشم و کتابو میگیرم بالا سرم تا بخونم ! یه ۱۰ دیقه میگذره که میبینم اگه نخوابم حتماً به درجه رفیع شهادت نائل میشم ! با اعتماد به نفس بالا به خودم میگم خوب امروز خیلی خوب درس خوندی . دیگه یکم استراحت بکن :دی
پ.ن : میدونم ! میدونم ! با این درس خوندنم دارم خودمو خفه میکنم ! ولی چه کنم که نمیتونم جلو خودمو بگیرم و هی دلم میخواد چیز یاد بگیرم :|
نویسنده : مـژده
نزدیکای ساعت ۳-۴ صبح بود و من هنوز فکرم مشغول اون قضیه بود .. پنجره اتاق رو باز کردم و تا جایی که میشد هوای سرد و انرژی بخش* رو کشیدم تو سینه هام ! چقدر این هوا رو دوست داشتم , دلم میخواست فقط نفس بکشم تو این هوا ! این هوا بوی زندگی میده , بوی تازگی , بوی انرژی ! نمای خیابون رو هم دوست داشتم ! همه جا یک دست تاریک ؛ فقط به فاصله , چراغ های مخصوص شب بود که خودنمایی میکردن ! “از همه چیز ِ شب خوشم میاد الا این جیرجیرکاش :|” اختیار باز کردن پنجره با من بود ولی بستنش دیگه با من نبود , با دلم بود , و اونم همچنان میخواست که نفس بکشه تو این هوا ..
شاید یه اخلاق به خصوصی داشته باشم و اونم اینکه ِ بر خلاف بقیه که وقتی دلشون میگیره و ناامیدن دلشون میخواد که تنها باشن , من دلم میخواد تو این مواقع تو اوج و مرکز شهر باشم ! تو شلوغی .. تو ترافیک (!) درست بین مردم و کنارشون .
بیشترین انرژی و امید رو وقتی میگیرم که تو مترو* هستم ! همین که این همه مردم رو میبینم که هر کدوم با هدف و انگیزه ای دارن به جایی میرن , یه دختر جوون”جوان” جزوه به دست میدوئه طرف جایگاه ! یه خانوم با یه بچه به بغل و یه نایلون پر از خرید میره واسه خرید بلیط ! یه مرد ِ جوون “جوان” بلند بلند تو موبایلش داد میکشه و میگه …بیب… ! یه جمع دخترونه یه ِ گوشه از ایستگاه وایسادن و پیراشکی میخوردن و بلند بلند قضیه ِ ضایع کردن فلان معلم رو تعریف میکنن و از همه مهمتر یه گروه دستفروش مترو بدو بدو به طرف واگن ها میرن تا با دست رنج خودشون پول در بیارن و دستشون رو جلوی هر کس و ناکسی دراز نکنن و یه نفر هم مثل من هنذفری تو گوشش گذاشته و انواع و اقسام آهنگ هارو برای بار شونصدم مرور میکنه و سلانه سلانه میره طرف دستگاه کارت خوان !
پ.ن:
*تو طول روز یکی هوای صبح زود یکی هم هوای نصفه شب رو دوست دارم و واقعاً ازین رو به اون رو “؟” میشم !
*با اینکه وقتی از مترو میام بیرون و میرسم خونه سردرد وحشتناکی میگیرم ولی با توجه به اینکه از مازوخیسم (!) شدیداً رنج میبرم :دی باز هم مترو رو دوست دارم !
پ.ن۲:با توجه به کامنت ها و ایمیل های پست قبل نتیجه میگیرم که : شناسنامم رو یه “۱۰″ سالی دیر گرفتن گویا
نویسنده : مـژده