- تا ۶ صب کار داشتی و بیدار بودی ! تازه خوابت برده و چشمات گرم شده که طرفای ۹:۳۰ با صدای پُتک از خواب میپری ! بعد از پرس و جو معلوم میشه که همسایه بغلی داره ”اُپن” آشپزخونش رو میزینه خراب کنه :|
- دیگه امشب نمیخوای تا کله سحر بیدار باشی و به کارت برسی ! همون سر شب (۱:۳۰ شب :دی) میگیری بخوابی .. که یهو بعد از ۳۰ دیقه با صدای یورتمه به خودت میای :| گویا فسقلی همسایه بالایی هوس یورتمه رفتن (!) اونم با سرعت بالا رو کرده ! :|
- چشا خوابالووو ! چند تا مانع رو با سلامتی رد میکنی تا برسی به “WC” .. چشات وا نمیشن که ببینی داری کودوم شیر رو باز میکنی که یهـــــو احساس گر گرفتگی بهت دست میده ! بلههه .. جای آب سرد آب “داغ” رو تا آخـر باز کردی :|
- امیدوارانه از اینکه دیگه آخرای کار “تقویمی” و فقط ۶ ماه آخرش مونده با سرعت غیر قابل وصفی داری اون ۶ ماه باقی موندرو درست میکنی ! بعد خیلی شیـک و با کلاس وقتی به پوشه تقویم “۸۹″ مراجه میکنی میبینی همون ۶ ماهی رو که داشتی باز درست کردی :| ..
نویسنده:مـژده
اهم اهم ! :دی
چن روز پیش داشتم با یکی از بچه ها میحرفیدم ! حرف از آچپزی افتاد ! بعد همچــین با آب و تاب نشس واسم تعریف کرد که آهان .. جات خالی ، دیروز یه غذایی دُرُس کردم که بیا و بیین ! البته تعریف از خود نباشه و اینا .. منم که مجسمه ی غرور ! به تیریج قبام برخورد که ای خاکــ ! یه سال ازت کوچیکتره کلی غذا مزا بلده ! بعد تو به این گندگی فقط [شله زرد] بلدی :|
اصلاً من نِمدونم چرا تو زمینه آچپزی استعداد ندارم :| یعنی خوچم نمیاد :| نه که خوچم نیادا ! نه .. یعنی حسش نی ! :|دِ خُ حالا آروم بخند :|
بنده در فکـر آن آبروی بر فنا رفته بودم (اشاره به بی استعدادی اینجانب در آچپزی ! :| ) که ناگاه به سرمان زد که : مژی .. تو میتوووونی ! و اینگونه شد که دست و بالمان را ماهی ای نمودیم تا برگ زرینی به هنرهایمان اضافه بــِنُماییم ! اهم اهم ..
از اونجایی هم که خیلی دیر پسند هستم و آموزش آچپزی هر کسی رو هم قبول ندارم ! یهو به ذهنم رسید که تو [این پست مژی جون و یادداشت هاش] آموزش پخت ماهی رو داره ! :دی و خوچال رفتم و یه بار دیگه از اول تا آخــرش رو خوندم .. و بعد هم مواد لازم رو جمع کردم و مشغول شدم :دی
بماند که هر کار میکردم پوستش در نمیدومد و تموم جونمو ماهی ای کردم :| ! بماند که نصف گوشتهاش رو بر فنا دادم :| ! بماند که امشب پیشی های خیابون جشن گرفتن با اون همه گوشت اضافی ماهی :| ! بماند که به کل آچپزخونه پودر سوخاری ای شد :| ! بماند که انقد زیر شعلرو زیاد کرده بودم که در ثانیه های اول روغن جز جزش درومد :| ! بماند که واسه یه ماهی قد یه مهمونی ۲۰ نفره ظرف کثیف کردم :| ! بماند که الان دارم رسماً آبروریزی میکنم
)) …
مراحل انجام کار هم بدین شرح میباشد !
[یک - دو -سه - چهار - پنج - شش - هفت - هچت - نه] ..
پ.ن:به علت گچنگی فراوان ! عکس غذای سرو شده وجود خارجی ندارد
نویسنده:مـژده

۱۰روز از فرجه مون گذشت و این جانب هنوز تصمیم نگرفته ام که از کدوم درس شروع کنم به خوندن !
جالبه….صبح ها واسه اینکه از خواب پا شدن به معنی شروع دوباره یه روزِ دیگه ست و طبیعتاً یه دانشجو خصوصاً در ایام فرجه و بلاخَص از نوع پزشکی باید درس بخونه
، خودمو به زور و هر قیمتی که شده خواب می کنم
تا شاید با گول زدن خودم از درس فرار کنم
. بعد از ناهار هم در صورتی که اصلاً خوابم نمیاد ولی چون بعد از ظهره و باید بخوابم دوباره می رم تو تخت و بعد از یه نیم ساعت بازیِ گیم های فوق تکراری گوشیم خوابم می بره و چشامو که وا می کنم تو اتاقم کاملاً تاریکه و ساعت حدود پنج عصر شده
!
بعدش هم که بعد از یه روز فوق سخت و طاقت فرسا– اگه تا حالا اینقدر خوابیدن رو تجربه کردین حتماً درک می کنین به زور و از ترسِ درس نخوندن خوابیدن !! یعنی چی ؟! – اصلاً دیگه حوصله هیچ چیزو ندارم و سر خودمو با برنامه های تی وی گرم می کنم
.
از اون جالب تر اینه که….گاهی هم که بچه ها اس ام اس میدن که ” بوی خر می دی ” و ” بابا بَسِتِه دیگه ” و از این جور حرفا ، در کمال پر رویی طوری جوابشون رو می دم که انگار از اون روز اَزَل هیچ گونه کم رویی و خجالت به بنده نرسیده
!!
و این چرخه ی نسبتاً تکراری – من از همون اول دبستان مخشامو موقع خوردن صبحونه می نوشتم – ادامه داشت تا ….تا دیشب که خواب دیدم امتاحانا شروع شده و من ِ خاک بر سر هیچی نخوندم
. مثه جن زده ها از کله ی صبح حیرون تو خونه می چرخیدم و آکنده از استرس و دلشوره بودم!!
و هنوز جالب تر اینکه بازم درس نخوندم . و زمان رو به اتمامه و من هر روز برنامه ریزی می کنم و هر روز هم مثه روزای قبل هیچی به هیچی
.
البته این داستان واسه من چندان هم تازه نیست و عادت کردم به ۲۰ ساعت مطالعه روز قبل از امتحان و اجرای فوت وفن هایی که باعث می شه به نمره ی دلخواهم برسم ! البته اینو هم بگم که این مدل تو دانشگاه هنوز جواب نداده و من هنوز امیدوارم که بالاخره تو دانشگاه هم جواب می ده
!
نویسنده : شبنم