روزمره گی من
سلام به همه ی دخمل خانومای گل
!
اِوا خواهر اینجا چرا اینجوری شده؟ هیچکی نیست
؟ بازم خوب بود اون موقع ها یه چند تایی موجود زنده از این طرفا رد می شدن
اما انگاری حالا ……… !!!
امروز از اون روزاست که من عاشقشم
! صبح که از خواب پاشدم بارون
میومد. الانم گریه ی ابرا تمومی نداره
از سه شنبه ی گذشته واسه خاطر عید اومدیم خونه امروزم به مناسبت روز دانشجو تعطیل کردیم فردا هم که من خودم نمی خوام برم چهارشنبه هم که رسما علافیم سر جمعش اینه که من ۵ شنبه می رم
اونم چون می ترم داریم.
۱- چند وقت پیش تو کتابخونه دانشگاه بودم . همیشه دنبال دفتر اعضای کتابخونه می گشتم تا آمار بچه ها رو درآرم
! همیشه هم تیرم به سنگ می خورد چون مسئول کتابخونه زرنگ تر از این حرفا بود و زهی خیال باطل
خلاصه اون روز از غفلت مسئوله استفاده{یه وقت فکر نکنین سوءاستفاده کردما} کردم و کل آبا و اجداد بچه ها رو از سال تولد مامان بزرگشون تا شماره ی کفششون رو در آوردم. یه آقایی هست تو کلاسمون که سنش بالاس فکر کن طرف متولد چه سالی بود؟ ۱۳۵۲
!!
۲-یه پسره ی اردبیلی تو کلاسمون سرما خورده بود بد جور . واسه همین رفت خونه.سر کلاسا هم وقتی اسمشو صدا می کردن دوستاش می گفتن استاد آنفولانزا گرفته رفته خونه. اون روز پیر بابا هم غائب بود{همون ۵۲ ایه}
اول یکی گفت غائبه ولی بعد یکی دیگه گفت استاد آقای …{همون پیر بابا} تماس گرفتن گفتن نوه شون آنفولانزا گرفته…
…..ما هم که منفجر شدیم
!
۳-سه شنبه ی گذشته میان ترم داشتیم بچه ها اول رفتن دو تا از فصل ها رو حذف کردن ولی بعد دیدیم اوضاع خطری تر از این حرفاس این بود که طی یه اقدام انتحاری امتحانو به ۵ شنبه این هفته موکول کردیم بعدشم با ۱۷ تا از دخترای کلاس رفتیم کنسل پارتی……
جاتون خالی “دریا”……حالا بشین خوب فکر کن ببین من کدوم دانشگام
!
۴- ۵ تا از پسرای کلاس که با هم یه گروه هستن معروفن به “گروه اراذل”. اون روز نیم ساعت از وقت کلاس گذشته بود و استاد روانشناسی نیومده بود
. منم از کلاس رفتم بیرون ده دقیقه بعد ساناز اس ام اس داد که استاد اومده،بدو بیا
. خلاصه ما هم دَوون دَوون خودمونو رسوندیم ! حالا جا نبود که .
..! یه حالت مسخره ای شده بودم وسط کلاس وایساده بودم و یکی از بچه ها هم داشت کنفرانس می داد منم عین مجسمه آزادی اون وسط
….یه جا پیدا شد.فکر کن کجا ؟ دقیقا بغل ِاین اراذل
. با سلام وصلوات رفتم نشسم
.تا آخر کلاس خشک نشسه بودم و اینا هم هی تیکه می پروندن
البته منظورشون من نبودم ولی هر چی از ذهنشون رد می شد فورا می گفتن. مثلا استاد گفت هفته ی آینده مبحث”رشد روانی-جنسی”رو خانوم….توضیح می دن.اینا هم بین خودشون می گفتن:حتماً میایم
!!!!
{در ضمن فکر کنم همین روزاس که یه نفر دیگه هم به جمع دخترونه اضافه شه-نی نی دار می شیم دیگه}
نویسنده:شبنم
