دوباره امتحان

یک سال موندن تو خونه واسه خاطر پزشکی تنها سودی که داشت این بود که حداقل از امتحان خبری نبود !

حالا دوباره وارد عرصه ی علم و دانش شدم !! و دوباره امتحان   . همین شنبه  قرار بود امتحان داشته باشیم اونم چی؟ فصل هایی که من حتی یه نیگا هم بهشون نکرده بودم . ۳ شنبه ی گذشته رفتم خونه و به خیال خودم با این فکر که حالا کو تا شنبه کلی خوش گذروندم  ! جمعه به خودم اومدم و دیدم ای وای اگه فکری نکنم بدبخت می شم آخه با اون وقت کم محال بود برسم !

با استرس فراوان شروع کردم به خوندن ولی فایده ای نداشت هر چی می خوندم چیزی یاد نمی گرفتم . لپام از ترس قرمز شده بود و پاهام یخ کرده بود . فکر غیبت کردن به سرم زد و با این فکر خیالم راحت شد !! ولی نه مگه این استاده شوخی حالیش بود؟ یه صفر واسم رد می کرد . جرات نداشتم موضوع رو به کسی بگم آخه کم کاری و تنبل بازی از خودم بود و حالا خر بیار باقالی بار کن .

جمعه ظهر شد و من واسه عصر بلیط داشم و باید بر می گشتم . دلم مثه سیر و سرکه می جوشید !

کارم شده بود خوندن آیت الکرسی بلکه هم یه فرجی بشه. همش می گفتم خدایا غلط کردم جون فرشته هات یه جوری درستش کن من دیگه از این کارا نمی کنم !

رفتم حمام. تو حمام مامان گوشیمو آورد بهم داد . آیدی کالر نشون می داد:دکتر فرناز

فرناز بود . نمی خواستم جواب بدم ولی خب دادم!

ـ سلام فرناز جون !

ـ شبنم جون سلام . فهمیدی امتحان لغو شد؟

من:چی؟؟؟؟؟؟؟؟  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

قضیه از این قرار بود که دخترا تو خوابگاه به این نتیجه می رسن که خوب نخوندن و بهتره امتحان یک هفته عقب بیفته این می شه که نماینده دخترا با نماینده پسرا تماس می گیره. ایشون هم رضایت جنس نر رو از تو خوابگاه جلب می کنه . بعد هم نماینده پسرا و هم نماینده دخترا واسه استاد می زنگن و این طوری می شه که امتحان یک هفته عقب میفته.

خلاصه نفهمیدم چطوری حمام کردم ! امروز چهارشنبه ست و دوباره رسیدیم به همون نقطه اول ! شنبه همون امتحانو داریم و من که هنوز ۴ تا صفحه بیشتر نخوندم.این هفته خونه نرفتم بلکه هم یکم بخونم از صبح هم با اینکه کلاس نداشتیم اومدم سالن مطالعه دانشگاه که درس بخونم  ولی سر از مد لاین در آوردم !! انگاری من آدم نمی شم .

نویسنده:شبنم

 

 

 

صیـ.ـغه و یک ماجرا

پاتو زمین نزارچند روز پیش فیلم “پاتو زمین نزار” رو گرفتم . میتونم به جرأت بگم یکی از بهترین فیلمهای سینمایی ای بود که تا به حال دیده بودم .

موضوع داستان جذاب و به نظرم تو سینمای ایران جدید بود . بین این همه فیلم بی موضوع و بی محتوی فیلم قابل توجهی بود .

داستان سر این بود که یه مرد میانسال مومن و ریش سفید رفته بود مهریه ی خانم صیـ.ـغه ای یکی از کارگراش رو به دستش برسونه ولی اون خانوم به جای قبول کردن پول گفت من پول نمیخوام ، سایه بالا سر میخوام و از این به بعد موضوع شروع میشه .

این مرده تو خونه از کم توجهی همسرش ناراحت بوده و این جرقه ای میشه برای اینکه بره و همون زن صیـ.ـغه ای رو خودش صیـ.ـغه بکنه .

اون روزهایی که با این خانوم صیـ.ـغه ای هست خیلی بهش خوش میگذره و شاد و شنگول میشه  تا اینکه یه روز میگه من سنم زیاده و اگه بمیرم نمیخوام تو محتاج این و اون بشی واسه همین اول میریم عقدت میکنم و بعد هم یه خونه واست میخرم ولی تو راه محضر تصادف میکنه و به قرار نمیرسه و از اون طرف هم زنه خیال میکنه این پشیمون شده و نمیخواد این کارو بکنه واسش .

ازطرف دیگه تو این جریانات پا شکستن این مرده زن و بچه ی این مرده موضوع این زن صیـ.ـغه ای رو میفهمن از طرفی این مرده برای اینکه بتونه واسه این زنه صیـ.ـغه ایش یه خونه بخره میره و رشوه میگیره و از اون طرف هم چون برادر زنش زیراب اینو پیش همون کسی که بهش رشوه داده میزنه و میگه این دیگه از کار بیکار شده و تو کار خونه کاره ای نیست و فلان اونهام تو این گیر و دار میان و میخوان پولشون رو از مرده پس بگیرن و …

ادامه ی ماجرا رو وقتی CD یا DVD  َش رو تهیه کردید ببینید !

دانلود تیتراژ پاتو زمین نزار با صدای حامی - 1

دانلود تیـــتراژ فیلم با صدای حامی

 

نویسنده:نگــین

 

 

 

مهــربونی

خیلی وقته خبری از دوستای قدیمی ندارم ، دلم براشون تنگ شده برای همشون . دیشب موقع خواب تمام خاطرات اون سالها مثل فیلم از جلوی چشمام گذشتن و بی اختیار اشکهام سرازیر میشدن . دلم برای اون سالها ، شیطنت ها و خنده و شوخی هاش تنگ شده ! حتی دلم برای اون ناظم بداخلاقمون ، اون دبیر زبان فارسی سخت گیر و اون دبیر فیزیک بدقلق تنگ شده  

خیلی بده تا چیزی رو داریم قدرش رو نمیدونیم ؛ ولی تا از دستش میدیم آه از نهادمون بلند میشه و یادمون می افته که چقدر دوسش داشتیم ! چقدر دردناکه کسی رو که سالها پیشمون بوده و حتی یک بار هم بهش توجه نکردیم ، و چقدر دردناکتر بوده برای اون فرد که توی جمع بوده و احساس غربت و تنهایی میکرده !

چند وقتیه تلویزیون کم میبینم ولی دیروز اتفاقی روشن کردم ، داشت خانه ی سالمندان رو نشون میداد پیرمرد پیرزن هایی رو نشون میداد که غم و غصه رو میشد از چشمهای خسته و گرفتشون دید ، اونهایی که بهترین سالهای عمرشون رو صرف بزرگ کردن و سر و سامون دادن بچه هاشون کرده بودن و الان احتیاج داشتن که ثمره ی این همه زحمتشون رو ببینن ولی با بی مهری تمام کنج آسایشگاه ها و خانه ی سالمندان افتاده بودن  اون بچه ها به این فکر نمیکنن که اونهام قراره یه روزی پیر و از کار افتاده بشن ؟ اوها به این فکر نمیکنن که بچه هاشون همین کار رو باهاشون میکنن ؟ … چقدر دردناک و ناراحت کنندس که آدم مزد این همه سال محبت و مهربونیش رو تو خونه ی سالمندان بگیره .

نگین نوشت:اینترنتم ذغالیه ، تازگیها ذغالی ترم شده واسه همین نمیتونم درست و حسابی به کسی سر بزنم (مــژده هم نیست ) به بزرگی خودتون ببخشید

نویسنده:نگـین