دوستان مجازی …

 

 

 

بخوان به نام پروردگارت که (جهان را) آفرید، (۱)
همان کس که انسان را از خون بسته‏اى خلق کرد! (۲)
بخوان که پروردگارت (از همه) بزرگوارتر است، (۳)
همان کسى که بوسیله قلم تعلیم نمود، (۴)
و به انسان آنچه را نمى‏دانست یاد داد! (۵)
پنج سال پس از تجدید بنای کعبه ، در روز ۲۷ ماه رجب ، در کوه حرا صدایی پیچید …

 جبرئیل آمد و به محمد (ص) گفت : بخوان و محمد (ص) گفت : چه بخوانم ؟ “و نازل شد سوره علق …

 مبعـث مبارک




سلام …

“جمــع دختـــرونه” در طی فعالیت چندین ماهش از شما دوستای مجازی میخواد که اعضای جمــع دختــرونه رو مورد ارزیابی قرار بدید .

تو دنیای مجازی چون با نوشته همدیگرو میشناسیم و از روی ظاهــر قضاوت نمیکنیم ، پس به نــظرم بهتر میتونیم همدیگرو مورد ارزیابی قرار بدیم ! به همین خاطر از شما دوستای مجازیمون که ماهها نوشته هامون رو دنبال کردید ؛ چه اونهایی که همیشه بهمون لطف داشتند و چه اونهایی که فقط به خوندن مطالب اکتفا میکردند و بدون گذاشتن نام و نشونی میرفتند (خواننده های خاموش) از همتون میخوایم که صادقانه نــظرهاتون رو بیان بکنید .

دلمون میخواد اون تــصویری که از تک تک اعضا تو ذهنتون دارید ؛

اعم از {نوع ظاهــر – اخلاق – رفتار - نوع برخورد - و … } رو به ما هم بگید …

خواهــش میکنم تو گفته هاتون رودربایسی رو کنار بزارید و خداوکــیلی حقیقت رو بگید …

منتـــظر نــظرات خوبتون هستیم .

پی نوشت:

۱-مدیونتون میکنم اگه بگید ما شیطونیم !

۲-ور ندارید از رو دست هم کپی پیست کنید هاااا  نـــظر خودتون رو بنویسید …

۳-الهـــی یه سوکس خوکشل و ناز از اون پاهاتون بالا بره اگه از رو دست هم ببینید !

نویسنده: جمــع دختــــرونه


جدید نوشت: ۳۰/۴/۸۸

سلام به تمام دوستان عزیز … به علت یه مشکل کوچولو یه چند روزی نیستیم !
شرمنده !
بعد که اومدیم جبران میکنم :-*
با اجازه همگـــی :-*

 

 

 

پــرواز دسته جمــعی …

همه جا پر از سیاهی بود.چیزی دیده نمیشد….همه مات و مبهوت داشتن آسمون رو نگاه میکردم.پیرمردی که از اون حوالی میگذشت نگاهش به آسمون خیره مونده بود…

اخه براش خیلی عجیب بود…

میگفت خدای من چی شده؟آسمون اتیش گرفته؟!!!!!….

راننده ای که از اون دور رد میشد یه لحظه بالاسرشو نگاه میکنه میزنه رو ترمز…

وحشت زده از ماشین میاد بیرون….کلامی رو نمیتونه بگه

خشکش زده…مات و مبهوت آسمون رو نگاه میکنه میخواد داد بزنه اما شوکه شده که یه دفعه با یه صدایی به خودش میاد

بووووووووووووووووووووووووم

صدای داد…صدای جیغ

تیکه های بزرگ به طرف راننده و پیرمرد داره میاد.

 

24/4/1388 فرودگاه امام خمینی صبح

 

جمعیت زیادی منتظرن…. منتظر یه پرواز…همه پیر و جوون…زن و مرد.

نوجوونای جودوکار از دور دارن میان..پدر و مادرشون با هزار امید و آروز برای بدرقه اونا اومدن….مادرا یه کم دلشون شور میزنه…ولی این دلشوره رو میزارن روحساب عشق و علاقه مادری…هیچ کس از چیزی خبرنداره…

 

پسراشونو از زیر قران رد میکنن…

براشون آروزی موفقیت میکنن و با یه دنیا عشق بهشون میگن

  برین که سربلندمون کنید….دو نفر دیر رسیدن جای خالی برای اون دو نفر

نموند بهشون گفتن اگه یه کم زودتر میمودید میتونستیم براتون جای خالی پیدا کنیم…با عصبانیت تمام اون نفر از فرودگاه به بیرون میان و به خودشون لعنت میگن به خاطر تاخیرشون.

 

یه صدایی کل فرودگاه رو برمیداره که:

مسافرین محترم پرواز تهران-ایروان هر چه سریع تر جهت سوار شدن به هواپیما اقدام کنند…

 

نوجوونای جودوکار آخرین خداحافظی ها رو میکنن و میرن که سوار هواپیما بشن…

یه مادر دست بچه شو گرفته دخترش داره یه کم آروم میاد مادرش به خاطر این که زودتر برسن دخترشو بغل میکنه.

 

11 دقیقه از پرواز گذشته…..توی کابین خلبان این زمزمه میپیچه که یکی از موتورها آتیش گرفته….کمک خلبان یه نگاهی با ترس به کاپیتان هواپیما میندازه …میترسه میترسه از اینکه دیگه برنگرده

با خودش میگه ایکاش امروز بیشتر همسرمو نگاه میکردم…

کاپیتان هم میترسه اما الان وظیفه اون دادن امیده…نمیخواد ترسشو بروز بده….یاد دخترش می افته که اول صبح بهش گفت:

بابایی زودی بیای خونه هااااااااااااا….پیش خودش میگه بابایی ایکاش صبح نمیزاشتی بیام بیرون

کاپیتان به مهماندار میگه مردم رو به آرامش دعوت کن

 

هواپیما نزدیک قزوین….مسافر ها هم دلهره دارن….مادری که دخترشو بغل کرده بود با خودش میگه ایکاش هیچ وقت این کار رو نمیکردم

ایکاش بغلش نمیکردم

 

هواپیما با ۱۶۸ نفر از مسافرانش سقوط میکنه….انگار همه مسافرای اون پرواز با هم همقسم شدن که دست جمعی پرواز کنن….

 

همه چیز نابود شد

 

حتی هنوز نتونستن همه جنازه ها رو پیدا کنن….




پی نوشت:

۱-فقط میتونم بگم متاسفم !!! همین .

منبع:م.اقلیما

نویسنده:دنــــیا

 

 

 

رمان – ۱

سلام …

۲-۳ روزیه رمان “دالان بهشــت” رو شروع به خوندن کردم ! نویسنده داستان رو خیلی خوب و با مهــارت شروع کرده و از زمان جدید به گذشته میره و برامون از روزهای خوش اون موقش تعریف میکنه !

نویسنده با زبانی شیرین و گیرا جوری ارتباط بین افراد ؛ حالاتشون و رفتارهاشون رو تعریف کرده که آدم خودش رو میتونی به راحتی تو شرایطش قرار بده !

هنــوز فصل ۲۳ هستم و به نصف هم نرسیدم ولی تا اینجاش غمگنیز تیرن صحنش جایی هستش که “خانوم جون” مادر بزرگ مهناز میمیره … اون حالات و شرایط پیش اومده برا مهنــاز رو جلو چشمم مجسم میکردم و خودم رو جاش میذاشتم … با مهناز تو اون شرایط سخت روحی گریه میکردم …

خودتون بخونید متوجه میشید که چی میگم !

درست مثل زمانی که فیلم “زن دوم” به کارگردانی:سیروس الوند رو میدیدم ! اون صحنه ای که امـیر تو بیمارستان بستری بود و پسرش برای آخــرین دیدار پیشش اومد … یادم میاد اون روزم سره همین صحنش پا به پای اونها اشک ریختم !!!

شاید پای احساساتی بودنم بزارید ولی عادتمه ؛ خودم رو جای نقش اول داستان میزارم (اعتماد به نفسو دارید  ) و تمام احساسات و حرفایی که بین اون و بقیه اتفاق میوفته رو پیش چشمم مجسم میکنم ؛ واسه همین تو شرایط سختیشونم پا به پاشون اشک میریزم !

از بحث خودمون دور شدم ! خلاصه که تا اینجا که رمان “دالان بهــشت” رو دنیال کردم به نظرم داستان قشنگی باید باشه .

تو تمام رمانهایی که تا الان خوندم یکی از “بامداد خمار” خیلی خوشم اومد ، یکی هم از “دیبا” .

میتونم به جراءت بگم از زمانی که رمان “بامداد خمار” رو خوندم علاقه ام به رمان نویسی هم بیشتر شد ! با اینکه داستان تلخیه ولی خیلی خیلی برام شیرین بود ! نویسندش فوق العاده بود .

 

اضافه نوشت:به درخواست یکی از دوستان PDF رمان (بامــداد خمار) رو هم براتون گذاشتم .

تا آخـــر رمان « دالان بهــشت » رو خوندم … از این حالت :::: به این حالت ::؛:: افتادم !

::    بامـــداد خمار     ::     دالان بهــشت     ::

دانلــور رماندانلــور رمان


پی نوشت ها:

۱-بعضی از خواننده های خوبمون تو نظــرات خصوصی ازمون پرسیده بودن که چـرا فقط شما دوتا “من (مـژده ) و نگین ” آپ میکنید !؟

جواب:باید خدمت تمام خواننده های عزیزمون عرض کنم که ما ۴ تا (نگین – معصومه – دنیا و خودم ) جمــع دختــرونه رو راه انداختیم و بعد از طی چند ماه فعالیت نویسنده های جدید هم به جمعمون اضافه شدن که بیشترشون خودشون صاحب “وبلاگ” هستن ! غیر از ۱ الی ۲ نفرشون !

خوب پس طبیعتاً اینها وقت نمیکنن که هم به وبلاگ خودشون برسن و هم به نویسندگیشون تو این وب !

ما هم ازشون توقعـی نداریم که هــر روز آپ کنن ولی با روی گشاده از نوشته هاشون استقبال مکنیم .

پس خواهشاً انقدر نپرسید که چرا اونها آپ نمیکنن !

۲-همینطور بعضی از آقا پســرهای محترم در نــظرات خصوصی خواستار عضویت تو وب هستن ! باید خدمتشون عارض بشم که همون طور که از اسم وبلاگ مشخصه اینجا “جـــمع دختــــرونه” هست !

ولی با ورود و لینک و … آقا پسـرهای محترم تو وب هیچ مشکلی نداریم !!! پس باز هم خواهشاً درخواست عضویت ندین که شرمنتون نشیم .

۳-و در آخـــر هم از تمامی خوانندگان “جمـــع دختــرونه” کمال تشکـر رو دارم .

نویسنده:مــژده