ایمان

حالا دیگر نه به سبز ایمان دارم
 
نه به صدا
 
نه به سکوت
 
صدایی که مرا با نام دیگری می خواند

و سکوتی سبز
 
که در آخرین شب پاییز

جا مانده است
 
آه ، دریچه ی آفتاب
 
کبوتران سوخته ات

بریده بریده

از آسمان می بارند
 
دلهره روی صورت من رنگ می بازد

دریا خکستر می شود
 
رؤیاهایم بوی دود می گیرد
 
به یاد بیاور
 
گفته بودم
 
خیلی صبورم که هنوز هم
 
می نشینم

و از ته ایینه برایت انار می چینم
 
اما دیگر نه انار و علاقه
 
نه علاقه و اقاقی

نه پنج شنبه قد کشیده به سمت چراغ

نه روز به خیر و خداحافظ

خاموشت کرده ام
 
نام من پرنده شد و پرید
 
و نام تو ، ستاره ی سبز من
 
با خکستر کبوتران سوخته

آهسته وزید

من آلوده بودم

آلوده ی جزر ومد صدایت
 
و تو برای دست کشیدن به پوست من
 
انگشت هایت را
 
گم کرده بودی

سه دقیقه از مرگ من گذشت
 
حالا اندامم را در ایینه غسل می دهم
 
و با هر چه بود و نبود این گنبد کبود ، بدرود

نویسنده:دنیا

 

 

 

ان شب …

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آم عاشق دیوانه که بودم

درنهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در این خلوت دلخواسته گشتیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریحته در آب . شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ. همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است.باش فردا که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم …نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد.چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه گسستم نه رمیدم

باز گفتم تو صیادی و من آهوی دشتم .تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم نتوانم!!!

اشکی از شاخه فرو ریخت.مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید.ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید دگر از تو جواب نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم نرمیدم!!!

رفت در ظلمت ان شب و شب های دگر هم .نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبرهم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

نویسنده:جمع دخترونه

 

 

 

کمی تائمل

دخترها مثل سیب های روی درخت هستند.

بهترین هایشان در بالاترین نقطه درخت قرار دارند.

پسرها نمی خواهند به بهترین ها برسند چون می ترسند سقوط کنند و زخمی بشوند، بنابراین به سیب های پوسیده روی زمین که خوب نیستند اما به دست آوردنشان آسان است، اکتفا می کنند.

سیب های بالای درخت فکر می کنند مشکل ازآنهاست درحالی که آنها فوق العاده اند.

آنها فقط باید منتظر آمدن پسری بمانند که آن قدر شجاع باشد که بتواند از درخت بالا بیاید

چرا ما دختر ها انقدر باید شخصیتمون رو پایین بیاریم تا هر کسو ناکسی به خودش اجازه بده که اون چیزی که لایقه خودشه؛به ما بگه!

یکم تائمل بد نیست!!!

نویسنده:معصومه