رمان “فریبا”

انگشتام آروم آروم روی دکمه های کیبورد میخورن!!!

-چه صدایی…

چیق چیق چیق

ساعت رو نگه میندازم…عقربه کوچیکش رو عدد ۴ و عقربه بزرگش رو عدد ۲۰ وایساده…

اوووه ه ه ه خیلی دیر شده!نصفه شبه و صدای دکمه های کیبور داره تو فضای اتاقم میپیچه…..

گیجه خوابم……

-ولش کن!فردا تمومش میکنم!گوره پدره هر چی پروژس!

تا اینجای کارمو “سیو” میکنم و کلید “شات دان” رو میزنم و بقیه کارمو به فردا موکول میکنم!

صندلی رو با یه حرکت جا به جا میکنم و از روش بلند میشم…..

-آخ…خسته شدم!

به سمت تخت حرکت میکنم…احساس میکنم یه چیزی زیر پام شکست!

ولی بدون اینکه بهش توجه کنم به حرکتم ادامه میدم،رو تخت دراز میکشم…

بر خلاف هر شب که یه ۱۰-۲۰ باری ایت الکرسی میخونم تا خوابم ببره،سرم به بالش نریسده خوابم میبره….

-فریبا…….فریبا…….فریبا

از این دنده به اون دنده میشم…چشامو آروم باز میکنم و باصدایی که انگار از ته چاه میاد…

-بله!چیه؟ اول صبی داد و بیداد راه انداخیتن؟!!

-اول صبی؟میدونی ساعت چنده؟

از کی تاحالا ۲ بعد از ظهر شده اول صب؟

-خوب من دیشب تا ۴ رو نیم بیدار بودم!!!حالا چیه؟چیکارم دارین؟

-پاشو مهرداد تلفن کرد و گفت بهت بگم:۵ بری دفتر کارش.

-اه…….

-اه چیه؟مرد به این خوبی!شانس دره خونتو زده!نمیشه که تا آخر عمرت همین جوری سیاه پوش بمونی!!!سعید خدا بیامرزم راضی نیس تو این جوری بلا تکلیف بمونی…

-من نمیخوام….مگه زوره…آره مرد خوبیه!ولی من بهش به چشم یه همکار نگاه میکنم..نه چیز دیگه!

تازه هنوز ۱ ماه از سال سعید نگذشته…شما برام خواستگار جور کردین؟

بعد با بی میلی از جام بلد میشمو به سمت در میرم…

از پشت سرم صدای مامانو میشنم که با خودش غر میزنه

-وای دختر از دست تو…چرا عینکتو شکستی؟!

یاد دیشب میوفتم که احساس کردم چیزی زیر پام شکسته..نگو عینکم بود!!!

با خودم میگم..قلبم که  شکسته…عینک دیگه چه ارزشی داره!

-فریبا…بابا جون…صب بیخیر!!!

-سلام بابا

-سلام به روی نشستت

دختر جغدی شب بیدار میمونی…از این طرف تا لنگه ظهر میخوابی؟!

-میگین چی کار کنم! شبا آرامش دارم و میتونم با خیال راحت کارامو بکنم…

-آره خوب…ماها کارمون اشتباهه!صبا میریم سره کارو شبا میخوابیم!!!

-بابا تو رو خدا به این یه قلم کاره من گیر ندین!

-آره خوب…این یه قلمه…ولی با اون قبلیا میشه حدودا” ۲ جین!

میگم برو با مهرداد حرف بزن ؛ میگی:زندگی خودمه…

میگم خودتو این بچرو الاخون والاخون نکون ؛ میگی:شما کاری به این کارا نداشته باشین…میگم….

-بابا تو رو خدا ولم کنید

ای خدا من چیکار کنم!؟باید به همه جواب پس بدم!کی من میمیرم راحت شم!؟!

-تو تا ما رو تو قبر نکنی ول کنه ماجرا نیستی!

اینا رو مادرم با صدای بلند از تو اتاقم میگفت…

-بابا یه ماه تحملم کنید…بزارید یه خونه پیدا کنم…شما رو از دست خودمو این بچه راحت میکنم!

-چی میگی واسه خودت؟ماهام هویج..وای میسیم برات دس تکون میدیم!آره؟

دختر بفهم من و مادرت واسه خودت میگیم!این چه زندگییه که واسه خودت درس کردی؟

این بچه پدر میخواد!تو یه مرد میخوای بالا سرت باشه!من هنوز انقدر بی غیرت نشدم دختر جوونمو با یه بچه به امون خدا ولش کنم!

مگه تو چند سالته؟۲۴-۲۵ سال که بیشتر نداری!خوب اینم سرنوشتت بود که باید اول جونیت بیو بشی!

تو که تنها دختری نیستی که این اتفاق واست افتاده!….تو حق نداری این بچرو از نعمت پدر بی بهرهش بزاری…

-بابا باز شرو کردین!!!من نمیتونم به کسه دیگه ای جز سعید به عنوان شوهر فکر بکنم!میفهمین؟….

 

                                                                             ادامه دارد ….

نکته:بخشی از فصل اول رمان فریبا به قلم مژده

نویسنده:نگین

 

 

 

دانشجو

روز دانشجو رو پیشاپیش به همه ی دانشجویان عزیز تبریک میگم

نویسنده:جمع دخترونه