یه شب از روزای گرم تابستون سال ۷۰ ! دوشنبه ۲۸ امـرداد ! نزدیکای صبح بود که صدای گریه یه فرشته کوچولو تو بیمارستان دی تهـران طنین انداز شد …

پدر بزرگ مهــربون تو گوش راستش اذان و تو گوش چپش اقامه خوند ! تا خدا همیشه نگدارش باشه ؛ نگهدار امانتی که خودش داده بود !

این کوچو پا به دنیایی گذاشت که

هم پستی داشت هم بلندی !

هم سختی داشت هم آسونی !

هم خنده داشت هم گریه !

این کوچولو اسم میخواد ! همه دور هم نشستین تا واسه این فرشته کوچولو اسم انتخاب کنن … بابا بزگ پیشنهاد اسم “فاطــمه” رو داد …

تا “فاطمه (س)” الگوش باشه … تا همیشه نگهدارش باشه .

فاطمه به عنوان اسم اصلی انتخاب شد ! تصمصم گرفتن روی این کوچولو اسم “مــژده” رو هم بزارن …

حالا این کوچولو تو شناسنامه اسمش “فاطمه” و همه “مــژده” صداش میکنن …

همون شب بابا فال حافظ میگیره …

 « مــژده ای دل که دگر باد صبا باز آمــد   هد هد خوش خبر از طرف صبا باز آمــد »

 شروع …

… !

۱۸  سال بعــد ! و حالا ۲۸/۵/۸۸ مــژده کوچولو دیگه ۱۸ سالشه …

دیگه اون پاکـی و مهــربونی بچه گیهاش رو نداره …

حالا دیگه تمام دنیا و آرزوهاش به یه عروســک ختم نمیشه …

حالا دیگه یه جور دیگه به زندگی نگاه میکنه … متفاوت تر از قبل !

پی نوشت:

۱-دوستون دارم  .

2- یه وقت فکــر نکنید چقدر من پرووئم که به خودم میگم فرشته ! تمام بچه ها وقتی به دنیا میان فرشتن … مهم اینکه بتونن اون پاکی رو حفظ بکنن .

۳-آقا مجتبی “داداشی” خیلی ممنون که شما بهمون لطف دارید و در نبود من و بقیه دوستان پیشمون میومدید ! شرمنده اگه نبودیم تا جوابتون رو بدیم … به حساب بی معرفتی نزارید . ( ایشون از دوستان قدیمی من هستن و به علت نداشتن وبلاگ مجبور شدم که اینجا بیانــیه بدم ! )

۴-قسمت نــظر دهـی رو بستم تا به خاطر یسیری مشکلاتی که دارم و نمیرسم در اسرع وقت محبت هاتون رو جبران کنم ؛ شرمندتون نشم .

نویسنده:مــژده




پست های مرتبط: