باز امشب دلم هوای گریه کرد …

هوای ضجه های بی بهانه و بی انتهــا ، هوای تسبیح و سجاده ، هوای بــِکَ یا اَلله …

هــر بار که دلم هوای آغوش پاک سجاده ام را میکرد ترســی سراسر وجودم را میگرفت !

ترس از غضب و رانده شدن از درگاهت ! ترس از گناههای بی شمارم ! ترس از افکار بی پایه و اساسم …

ولی امشب جرأتی نا وصف شدنــی چهار ستون بدنم را لرزاند …

آمدم … به نیت همان جمــله ات ! همان جمله ای که بارها مرا از خاموشی نجاتم داد …

” بازا .. بازا .. هـــر آنچه هـــــستی بازا .. “

التماس دعـــــــا…

نویسنده:مـژده




پست های مرتبط: