
باز امشب دلم هوای گریه کرد …
هوای ضجه های بی بهانه و بی انتهــا ، هوای تسبیح و سجاده ، هوای بــِکَ یا اَلله …
هــر بار که دلم هوای آغوش پاک سجاده ام را میکرد ترســی سراسر وجودم را میگرفت !
ترس از غضب و رانده شدن از درگاهت ! ترس از گناههای بی شمارم ! ترس از افکار بی پایه و اساسم …
ولی امشب جرأتی نا وصف شدنــی چهار ستون بدنم را لرزاند …
آمدم … به نیت همان جمــله ات ! همان جمله ای که بارها مرا از خاموشی نجاتم داد …
” بازا .. بازا .. هـــر آنچه هـــــستی بازا .. “
التماس دعـــــــا…
نویسنده:مـژده

۰۷ / ۰۴ / ۱۳۸۹در۲:۱۳ ق.ظ
یه وقتایی بی بهانه میریم سراغش .. یه وقتایی هی صدامون میکنه ما گوش مون جای دیگه ست .. هوش مون حواس مون جای دیگه ست !