۱۳۸۸-۱۲-۲۰
چن وقتی بود دخترا برنامه ی بیرون رفتن می ریختن و هی این پسرای نرنر کلاس کنسلش می کردن یا می گفتن ما نمیایم ! این می شد که کل برنامه های ماهم دود می شد می رفت هوا !! تا سه شنبه یعنی پریروز که باز ما برنامه ی خوردن آش تو ساحل ریختیم ساعت ۷ صبح همراه با استاد جنین مون تازه اونم خودمون می خواستیم همه رو مهمون کنیم که باز این عجیب الخلقه ها ناز کردن و ما هم حسابی کفری شدیم . انگاری که باید نازشونو می کشیدیم !
دیروز گفتیم تا حالا هر چی …. خوردیم و غلط کاری کردیم بسه ! و نماینده دخترا بعد کلاس پا شد گفت بچه ها امشب قرار هستش که واسه شام بریم ….. ـ یه رستورانه کنار ساحل ـ هر کی هم مهمونه خودشه !! در ضمن دکتر….. هم با خانوادشون میان.
این مخلوقات عجیب خدا باز همون بامبول بازی ها رو در آوردن ولی ما این بار تصمیم خودمونو گرفته بودیم و شب راس ساعت تعیین شده رفتیم و استاد و زن و بچه هاش هم اومدن. ما ۲۳ تا دختر بودیم که با استاد اینا شدیم ۲۷ تا و بخش اعظم میز های رستورانو گرد چیدیم و کلی حال کردیم.بعد شام هم رفتیم بیرون رستوران …. کنار دریا…..جاتون خالی.
بعد استاد پرسید بچه ها این کاشی ها شبیه کدوم بافته؟
که یکی از دخترا گفت : استاد این بافت لوله های منـ.ـی سازه !!! هممون منفجر شدیم از خنده.
بعدش که استاد و خانواده ش رفتن ما موندیم و همه با هم کنار دریا “سلطان قلب ها” رو دسته جمعی خوندیم و تا تونستیم خندیدیم و به افتخار خودمون کف زدیم !
و البته به افتخار “پوز زمین خورده پسرا “هم کلی هورا کشیدیم و امروز صبح هم که ساعت ۸ آناتومی داشتیم همه با هم هماهنگ کردیم و ساعت ۹ رفتیم و استاد و پسرا رو سوپرایز کردیم !
البته این وسط کلی هم متلک بارمون کردن که چون عده مون زیاد بود ملالی نبود.
می خواستم یکی از عکس های دسته جمعی مون رو هم بذارم که بهد فکر کردم شاید بچه ها شاکی شن!
پ.ن:به امید روزی که خانوما حاکم جهان شن و قدرتشون رو به رخ همه بکشن!!
نویسنده : شبنم
تحت دسته خاطره ها, روز نویس | نظر (۱۲)
۱۳۸۸-۱۲-۱۸
* از اون آدمهایی نیستم که با برنامه ریزی قبلی کاری رو انجام بدم ! معمولاً هم وقتی برنامه ریزی میکنم خود به خود برعکسش عمل میکنم ! مثلاً از یه هفته قبل با خودم تصمیم گرفتم که سه شنبه برم دنبال فلان کارم و از اون ورم برم بانک و پول بزارم به حسابم و یسری کارای دیگه ! تا آخر روز دوشنبه خوشحال و امیدوار از اینکه فردا طبق برنامه به یسری کارام خواهم رسید زرتی زد و تمام برنامه هام نقش بر آب شد :| .. هیچی دیگه ! به این نتیجه رسیدم که مژده خواهشاً برنامه ریزی نکن :| اوکی ؟
* الان که دارم یه نگاه سرسری به سال ۸۸ میندارم میبینم اصلاً برام به یاد موندنی نشد . یعنی بغیر از یکی دوتا اتفاق خوب بقیش رسماً آت و آشغال بودن :| ۸۹ ِ عزیز خواهشاً اینجوری با اعصاب و روان ما بازی نکنی ها یوخت :|
* یه کاغذ گذاشتم جلوم دونه دونه نوشتم که چند تا کار باید تحویل بدم :دی ۱۰ تا کار قبول کردم ! باید تا آخر سال هم همرو تحویل بدم . اعتماد به نفسو دارید که :دی
* چند شبی بود که موقع خواب رمان “پر پرواز” رو میخوندم . باید اعتراف کنم که واقعاً رمان بی نظیری بود .. جذاب , خوندی , غیر قابل پیشبینی و هیجانی و احساسی :دی .. پیشنهاد میکنم حتماً ِ حتماً دانلودش کنید . “اینی که من واسه دانلود گذاشتم نسخته ِ جاوا برای مبایله” 
* دلم یه آهنگ میخواست پر از احساس و کمی غمگین ! آهنگ شعله ِ شکسته از سعید رو دانلود کردم ! خیلی خیلی قشنگ و وصف حالم بود 
پ.ن:برای دوستانی که نسخه ِ PDF رمان “پر پرواز” رو خواسته بودن , آمادش کردم 
نویسنده : مژده
برچسب: 88، 89، آهنگ، برنامه ریزی، رمان
تحت دسته رمان سرا, روز نویس | نظر (۴۸)
۱۳۸۸-۱۲-۱۴
بالا نوشت : برای گذاشتن نظرات , نوشتن ایمیل اجباری نیست !
دیروز طرفای ۶-۷ بعد از ظهر بود که لباس پوشیدم و حاضر شدم تا برم بیرون ! با اینکه کلی جلوی آینه بودم ولی موقعی که میخواستم در ساختمون رو باز کنم چشمم به شیشه ی در خروجی ساختمون که مثله آینه میتونستم خودم رو توش ببینم افتاد ؛ اصلاً حواسم نبود که این شیشه واسه منی که از توی ساختمونم دارم بهش نگاه میکنم آینس و برای دیگران همون شیشه ! خیلی ریلکس اولش شالم رو درست کردم ! بعدش که خودمو دیدم احساس خودشیفتگیم گل کرد و هی برا خودم لبخند میزدم و کلی خودمو تحویل گرفتم و اینا :دی
بعد درو که باز کردم دیدم یه خانوم دست به سینه وایساده و مات و مبهوت داره منو نیگا میکنه :| برق از سرم پرید و یک آن احساس سکته ی خفیف بهم دست داد ولی خودمو جم و جور کردم و خیلی با جذبه از جلوش رد شدم :| یه لحظه فک کردم قلبم تو دهنمه :| هیچی دیگه بعد هی با خودم میگفتم خوب شد دستمو یجای بی تربیتی نکردم :دی

پ.ن:طراحی بالا یکی از کارهای نقاشی با مدادرنگی توسط خاله نسرین ما میباشد :دی بگوو ماشالله :دی
بقیه عکسها : { یک – دو - سه - چهار} ! بعد از دیدن عکسها نظرتون رو بگید
برچسب: خود شیفتگی، ضایع شدن، هنر
تحت دسته دستهبندی نشده | نظر (۶۷)
۱۳۸۸-۱۲-۱۲
بارها یهو نا خودآگاه چیزی از ذهنم گذشته و خواستمش و دقیقاً هم همون بهم رسیده .. همیشه تو این مواقع تاسف میخورم و با خودم میگم لابد یه موقعیت شانسی نصیبم شده بوده و من جای آرزوهای بزرگ یه همچین خواسته ی کوچیک و ناخواسته ای خوستم !
مثلاً همین دیروز بود که یه کار بانکی داشتم ؛ برا اینکه زودتر برسم باید چندتا اتوبوس عوض میکردم ! منم که کلاً ازین وسیله های جمعی متنفرم “حالا میگم چرا” یه تاکسی پارک شده کنار سوپر دیدم و یه لحظه با خودم گفتم کاش راننده ی این تاکسی بود و خیلی سریع منو از کوچه و خیابونهای فرعی میرسوند :| “در کمال ناامیدی گفتم ! چون مطمئن بودم همچین چیزی نمیشه”
بعد همینطور وایساده بودم که در کمال تعجب دیدم آقای راننده ی تاکسیه با یه پوشه سوار ماشینش شد و از من پرسید مستقیم میری برسونمت ! منم به خیال اینکه حالا تا سر چهار راه منو میبره سوار شدم ؛ بعد نشسته بودم گفت من میرم فلان خیابون ها ! اونجا نمیری ؟ منم دهنم این هوااااااااا باز که اِ منم یه خیایبون پایین تر از شوما میخوام پیاده شم :O
خلاصه یجوری خودمو در پوست خودم گنجوندم و از ذوق مرگ شدن احتمالی خودم جلوگیری کردم ولی کلی از این قبیل جملات خوشکل نثار خودم کردم : “ای خاک تو سرت با این آرزو کردنت” .. :|
آخرم مهمون کرد و پول نگرفت :دی
پ.ن:خدایا خواهشاً قبلش یه ندا بده قراره آرزو براورده کنی ! اینجوری شاسکول بازی در نیارم و تاکسی آرزو کنم :|
پ.ن بعدی : واسه خاطر دلیلی مجبور شدم کامنتینگ رو ببندم !
برچسب: آرزو، بانک، تاکسی، حاجت، خدا
تحت دسته روز نویس | نظر (۲)
۱۳۸۸-۱۲-۸
اول اینکه واسه آماده کردن یه قالب اختصاصی واسه اینجا اگه بدونید چها کشیدم ! نمیدونید که :|
من html , css رو مسلط هستم و php رو هیچی سر در نمیاوردم ؛ پدر گوگل رو آوردم جلو چشاش بس که این جمله “آموزش طراحی قالب برای وردپرس” رو تایپ کردم :| حالا بعضی وقتام کلمه هاش رو اینور اونور میکردم ولی مضمون همین بود :| خلاصه جونم براتون بگه که رسماً به … افتادم دیگه :-) بعدشم هرچقدر خواستم یه طرح جدید برای قالب بزنم دلم نیومد و فقط ورداشتم یکم هدر رو دست کاری کردم بعد یه چند دیقه که گذشت دیدم خودمم به دلم نمیچسبه همم چندتایی خواستن همون قبلی رو بزارم که نتیجش این شد که همون قالب وبلاگ قبلی رو با تغییرات خیلی کم به اینجا منتقل کردم :-) !
و دوم هم اینکه دست آقا رضا و آقا امین درد نکنه . جفتشون برامون خیلی خیلی زحمت کشیدن :-) .. ایشالله جبران کنیم !
پ.ن: لازم دونستم که بگم اگه کسی هم مایل هست که به هاست شخصی منتقل بشه من “آقا امین” رو بهش معرفی میکنم . هم بهترین هاست رو با قیمت مناسب رو برام انتخاب کردن و هم اینکه زحمت انتقال آرشیو از بلاگفا به اینجا رو کشیدن و هم غرها و بیتابی های من برای راه اندازی هر چه سریعتر اینجا رو تحمل کردن :دی و هم اینکه خیلی با انصاف هستن و قیمت رو جوری تعیین میکنن که نه سیخ بسوزه ! نه کباب :دی “ولی دیگه اون با خودتونه که کودومتون سیخ باشید و کودومتون کباب :))”
برچسب: css، html، php، انتقال از بلاگفا به وردپرس، زبان های برنامه نویسی، قالب وردپرس، هاست، وردپرس
تحت دسته به درد بخور | نظر (۶۱)